تبليغاتX
باران عباسي
خاطرات باران
این گفت و گویی هست بین بابا و باران 6 ساله:

بابا! آدم چه جوری درست میشه؟

بابا: اول باید یه مامان و یه بابا باشه, بعد آرزو کنن که خدا بهشون بچه بده, بعدش هم بچه دار میشن. 


چند روز بعد:

بابا! میدونم بچه ها چه جوری دست میشن ولی قبلش چی؟ مامان باباها چی؟

بابا: خوب اونا هم همین جوری اونا هم مامان بابا داشتن و یه روزی بچه بودن...

نه میدونم ولی اول اولش چی؟

خوب حالا به نظر میرسه که قضیه جدی شده..

بابا: خوب اون اول اول, خدا یه مامان بابا درست کرده و اونا مامان بابای همه ما هست اسمشون هم هست ادم و حوا. 

- خوب چه جوری این کار رو کرده؟

بابا: خدا یه کم خاک برمیداره شکل ادم درست میکنه بعد بهش میگه که زنده شو اونم میشه آدم. همین کار رو برای حوا هم انجام میده.

- یعنی چی؟

بابا: یادته که پینیکیو چه جوری درست شده؟ اول باباش با چوب یه پسر درست میکنه و بعدش هم زنده میشه. و با این استدلال بچه قانع میشه.


دوباره چند روز بعد.

- خوب بابا من میدونم که ادما چه جوری درست شدن ولی چه جوری شده که بعضی ها تو ایران هستن, بعضی مکزیک, بعضی چین و بعضی هم امریکا. هر کدومشون هم یه شکل هستن و صحبت کردنشون هم با هم فرق داره. مگه خدا فقط یه مامان بابا درست نکرده بود؟ چرا همه بچه ها مثل هم نشدن و مثل هم صحبت نمیکنن؟

بابا با خودش فکر میکنه که هر چی میگذره جواب دادن به این سوالها سخت تر میشه و دیگه خداییش جواب بعضی ها رو هم نمیدنه و سعی میکنه که دیگه جواب سازی کنه...

بابا: خوب از اون  اول خدا یه مامان بابا برای چینیها درست میکنه، یکی برای ایرانیها، یکی مکزیک و یکی هم برای امریکاییها. برای بقیه جاها هم که ما نمیدونیم هم یه مامان بابا درست میکنه. اینجوری هر کدومشون یه شکلی میشن و یه جوری صحبت میکنن.


دوباره چند روز بعد:

- الان میدونم که ادمها چه جوری ساخته شدن ولی نمیدونم که دنیا چه جوری ساخته شده. از اول اول که هیچ چی نبود کی اینا رو ساخت و چه جوری.

بابا: خوب تو که میدونی خدا خیلی قوی هست و هر کاری رو میتونه بکنه. یه روز روی صندلیش نشست و گفت من میخوام یه زمین با اسمون و کلی ستاره داشته باشم. بعدش هم همه اینا درست شدن. بعد نشست و یکی یکی چیزای دیگه توی زمین و آسمون رو درست کرد. 


و حالا باید خودم رو اماده کنم که احتمالا جواب این سوال رو بدم که خدا از کجا اومد. یکی نیست بگه بچه ما که بماند هزاران سال بشر بیچاره تو جواب دادن به این سوالها مونده تو برو مشقاتو بنویس به جای اینکه ما رو مچل کنی..


و اما اینبار قضایا اونجوری که من انتظار داشتم جلو نرفت و سوالات به این ترتیب ادامه پیدا کرد.

بابا! تو هم میمیری؟

یکه خوردم و پرسیدم که منظورت چیه؟ 

گفت: هر کسی که پیر میشه میمیره تو هم پیر میشی؟

گفتم اره همه پیر میشن.

و ناگهان زد زیر گریه..

گفتم چی شد؟

گفت اره تو میخوای پیر شی بعدش هم بمیری. من نمیخوام تو بمیری...

سعی کردم راضیش کنم که نه من الان نمیخوام بمیرم. تازه خیلی طول میکشه که ادم پیر شه و بالاخره این ماجرا (لااقل از نظر من) ختم به خیر شد.


و باز چند روز بعد وقتی توی ماشین بودیم و با هم به مدرسه میرفیتم.

بابا! وقتی ادم میمیره بعدش چی میشه؟ 

اول سوال رو نفهمیدم ولی وقتی که تکرار کرد متوجه قضیه شدم.

قبل از اینکه بحث رو ادامه بدم یه نکته ای رو توی پرانتز میگم (اینجا توی مدارس به هیج عنوان مباحث مذهبی به بچه ها یاد نمیدن. والدینی که میخوان بچه هاشون در مورد مذهب هم مطالبی یاد بگیرن باید اونا رو بذارن مدارس خصوصی که معمولا مذهبی تر از مدارس دولتی هست. علت این امر رو هم سعی میکنم بعدن بگم)

گفتم ادم بعد از اینکه مرد میره یه جای خیلی خیلی خوب که اسمش هست بهشت. البته اونایی که ادمای خوبی هستن. اونایی هم که ادمای بدی هستن میرن یه جای خیلی بد.

(بازم توی پرانتز: مفاهیم مذهبی توی ایران برای بچه خیلی راحت جا افتاده هست چون هم توی اجتماع خیلی میشنوه و هم توی رادیو و تلوزیون مدام تکرار میشه ولی اینجا تنها جایی که بچه میتونه این جور چیزا رو بشنوه توی  خونه هست که اونم معمولا به دلایل مختلف اتفاق نمی افته و به همین دلیل معمولا بچه هایی که اینجا بزرگ میشن با این مفاهیم خیلی اشنا نیستن)

و مدتی در این مورد و اینکه کیا میرن بهشت و کیا میرن جهنم و هر کدام چه جور جایی هست با هم صحبت کردیم. 

بعدش هم پرسید که اگه تو بمیری میری پیش بابات و اونو میبینی؟

اینبار سعی کردم از جواب دادن به این سوال طفره برم که از عاقبتش اگاه بودم. 

وقتی دید نمیتونه از این راه به جواب برسه گفت که نمیخواد بره بهشت!

گفتم چرا اون که جای خیلی خوبیه. همه دوست دارن برن.

گفت: اره اگه برم بهشت دیگه مامان بابام رو نمی بینم میخوام همین جا باشم. 

دیگه به مدرسه رسیدم و بحث ادامه پیدا نکرد. 

تا بعد و ادامه سوال و جوابها!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:18  توسط زهرا (مامان باران)  | 

باران تازگی یاد گرفته بند کفشاشو ببنده. همینطور بعد از کلی تمرین میتونه بشکن بزنه. دیروز در حالیکه با ذوق داشت اینا را واسمون تعریف می کرد گفت باید دو تا چیز دیگه هم یاد بگیرم سوت زدن و بشکن به فرم بزرگترا.

برامون جالب بود که واسه خودش برنامه داره هر چند ناچیز.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 19:51  توسط زهرا (مامان باران)  | 

دیشب باران رو دیدم که داشت توی خونه بازی می کرد. علاوه بر اسباب بازیهای معمولش چترش رو هم اورده بود.

چتر رو باز کرد و شروع به راه رفتن با چتر توی خونه کرد.

بهش گفتم: چرا توی خونه چتر داری. چتر که برا استفاده تو خونه نیست. هر وقت بارون اومد میتونی از چتر استفاده کنی.

گفت: من اصلا خوشحال نیستم. من نمیتونم هیچ وقت از چترم استفاده کنم!

گفتم: چرا تو که هر وقت دوست داشته باشی میتونی از چترت استفاده کنی.

گفت: نه اخه از وقتی چتر گرفتیم اینجا بارون نیومده. پس هیچ وقت نمیشه ازش استفاده کرد. 

راست می گفت. وقتی که چتر رو میخریدیم کلی هیجان داشت که بارون میاد و با چترش میره زیر بارون و کلی با اون چتر قشنگش به دوستاش پز میده.

داشتم فکر میکردم که چی کار باید کرد که هیچ فکر عاقلانه ای به ذهنم نرسید. 

...

اما وقتی که صبح از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود. الان که غروب هست داره بیرون بارون میباره. خدا باران رحمتش رو فرستاد تا باران ما خوشحال شه. شاید هم دیشب باران وقت خوابش از خدا خواست که هوا بارونی شه تا اون بتونه از چترش استفاده کنه! ممنون خدا!

حالا من منتظرم که باران از مدرسه برگرده. با هم چترامون رو برداریم و بریم پیاده روی زیر بارون.

بابا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 4:22  توسط زهرا (مامان باران)  | 

بالاخره امروز بعد از کلی انتظار اولین دندان شیری باران افتاد!

اتفاق جالبی بود مثل بقیه اتفاقات ساده و خیلی عادی، که توی زندگی همه رخ میده ولی برای صاحب اتفاق و اطرافیان نزدیکش هیجان انگیز هست، برای ما و بخصوص باران خیلی جالب بود.

نکته جالب توجه اینکه ظاهرا اینجا مرسوم هست که دندان افتاده رو میذارن زیر متکای صاحب دندان تا وقتی که صبح بیدار شد یه فرشته ( البته از نوع هالیودی به نام فری) میاد و دندان و بر میداره و جاش یه کادویی میذاره. 

صبح که باران دندانش رو دید با شوق فراوان اومد و گفت که دندانش افتاده و با دقت تمام اونو بسته بندی کرد که شب باهاش کاسبی کنه!

جالب اینکه امشب وقتی که رفت بخوابه سراغ دندونش رو گرفت ولی به نظر میرسید که هیجان چندانی برای قایم کردنش نداره و وقتی علتش رو پرسیدم گفت که اره اینا همش کلکه و هیچ خبری از فرشته نیست! برام جالب بود و پرسیدم که از کجا اینو میدونه که منو به یه فیلم ارجاع داد که گفته اینا همش حرفه. اما قبول کرد که دندان رو بذاریم زیر متکا شاید فرشته اومد و دندان کوچولوی شکسته رو با یه کادویی کوچیک ولی قشنگ عوض کرد. 

الان باران خوابیده و حتما صبح زود بیدار میشه و اولین کاری که میکنه نگاه کردن زیر متکا هست که ببینه چه اتفاقی برای دندان شکستش افتاده و ایا فرشته ای در کار هست یا نه. 

شما فکر میکنید که امشب فرشته مهربان باران میاد و به جای دندانش یه کادویی کوچولو براش میاره یا نه اصلا فرشته ای در کار نیست!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:53  توسط زهرا (مامان باران)  | 

 وقتی خودم و به معلم باران معرفی کردم خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت باران حواسش به همه تو کلاس هست و آمار حاضر و غیاب و کلاس رو خوب داره. من خودم هیچ وقت تو جمع هایی که بودم دنبال رئیس بودن نبودم ولی ظاهرن باران اینجوریه به نظرم بد نیست تا جاییکه درسش رو به حاشیه نبره.

فعلن عاشق انجام تکالیفش هست خدا کنه همینجوری بمونه..... خیلی حال میکنم موقعهایی که با هاش میشینیم تا تکالیفش و انجام بده :) در ضمن این واسه منم فرصتیه که یه سری لغت یاد بگیرم :)

دو نکته بی ربط ولی با مزه:

-بارانی فک میکنی هر سوراخی واسه بیرون رفتن باد هست:

بابا:  باران این میخهایی که ریختی رو جمع کنه جون ممکنه تو تنمون بره.

باران: بابا اگه میخ بره تو تنمون سوراخ میشیم و همه بادامون بیرون میرن؟

بابا: نه عزیزم واسه اون کار همین الان سوراخ به اندازه کافی داریم.


- من و بابایی داریم یه ذره زور میزنیم تا مسائل مذهبی رو به باران آموزش بدیم. اینم یه گزارش از خروجی کار تو جمع دوستان:

یه دوست: باران خدا کجاست؟

باران: تو آسمون

همون دوست: کی از همه بزرگتره؟

باران: آسمون

البته باران درسش رو خوب پس داده چون آسمونی که خدایی به این بزرگی رو در بر داره باید بزرگترین باشه. به نظر میاد ما باید روش دیگه ای رو انتخاب کنیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 21:59  توسط زهرا (مامان باران)  | 

ماه اخیر تحول جدی تو زندگی باران شده و باران هم به دوران (طولانی) دانش آموزی قدم گذاشته و شده مث مامان و بابا.

مدارس اینجا به سخت گیر نبودن معروفن (مدارس دولتی) و ما خیلی نگران این قضیه بودیم به همین دلیل گشتیم و یه مدرسه ای که سختگیر تر از همه است و پیدا کردیم. از مصادیق سخت گیری این مدرسه:

-بچه ها لباس فرم دارن. جالبه بدونین رنگ لباسها فرم خیلی شبیه به ایران (سورمه ای, خاکی, سفید, صورتی تیره و زرشکی خیلی تیره). البته بعضی وقتها که می خوان بچه ها رو تشویق کنن به اونا اجاره میدن که هر چی دوست دارن بپوشن.

- بچه ها از همون جلوی در مدرسه از مامان و بابا جدا مشن و پدر و مادر حق ورود به مدرسه رو ندارن.  روزهای اول برای راهنمایی بچه های کوچکتر چند نفر راهنما تو جاهای مختلف مدرسه ایستاده یودن با لباسهای نارنجی که اگه بچه ای کلاسش رو پیدا نکرد میتونست از اونا بپرسه.

- اگه بچه ای دیر برسه نمی تونه از در اصلی مدرسه وارد بشه. باید اول بره دفتر مدرسه به اونا توضیح بده که چرا دیر رسیده و بعد یه نامه از اونا بگیره و بره کلاس. (این خیلی واسه باران جواب داد یه بار دیر رفت مدرسه و ظاهرن این پروسه واسش راحت نبود و از اون به بعد  مدام به ما قر میزنه که عجله کنید که مدرسم دیر نشه و هر وقت هم که برسیم به سرعت  تا کلاسش می دوه...)

می بینین که مدرسه سخت گیرشون هم به گرد مدارس دوران ما نمی رسه الان و نمیدونم. البته اینم بگم که تا حالاش ما خیلی راضی هستیم و خیلی خوب با بچه ها کار می کنن.

(باران ذوق زده از کادوهای تولد در جشن تولد ۵ سالگی)

باران در جشن تولد 5 سالگی

گذشته از مدرسه به نظرم  باران تو ماههای اخیر تحولات شخصیتی زیادی هم داشته که شنیدن بعضی هاش خالی از لطف نیست:

- باران مث همه بچه ها (به خصوص اونایی که تک فرزند هستند) بسیار روحیه دیکتانوری داشت و بچه هایی که میاومدن خونه ما باید همشون گوش به فرمانش بودن و گرنه مورد غضب واقع می شدن. اما جدیدا یاد گرفته که برای اینکه همبازیهاشو نگه داره باید حقوقی رو واسه اونا قائل بشه. مثلا این مکالمه مال دو ماه پیش هست که من شاهدش بودم (مامان مشغول کار خودش هست و باران و ناونور تو اتاق باران مشغول بازی هستن که ناگهان ناونور با عجله میاد بیرون که بره خونشون. )

باران: ناونور نرو بمون با هم بازی کنیم

ناونور: نه میخام برم

باران:  باشه با اون اسباب بازی بازی کن.

ناونور: نه....

باران: خیلی خوب تو مامان بشو

ناونور: نمیشه می خوام برم خونمون

باران: ناونور باهام دوست هستی؟

 ناونور: نه تو حرفمو گوش نمیدی

باران: من دوستت دارم

ناونور : مکث.... میخام برم خونموم

باران: پس منم بیام........

(البته التماسهای باران خیلی بیشتر از اینا بود که الان یادم نیست)

 

-  میل به بی نظمی در مورد باران هم مث خیلی از بچه های دیگه (و البته بزرگترها  و طبیعت) خیلی صادق هست. بعضی وقتا عمدا دوست داره جایی رو کثیف کنه و بهم بریزه (البته بیشتر هال رو دوست داره به هم بریزهو اتاق خودش و معمولا حواسش بیشتر هست). یه روز نشستم باهاش حرف زدم که بیین خونه عمو فلانی و خاله فلانی چقد تمیزه و چقد بد که وسایل ما کثیف و خراب بشه . یه ذره فک کرد و گقت: 

 خوب اصلن Fair نیست اونا بچه ندارن........ 

(نمی دونم منظورش این بود که مقایسه عادلانه ای انجام نمیدی و یا اینکه چقد بد که اونا بچه ندارن و خونشون تمیز تر از ماست....)

-  مدرسشون از ساعت 8:10 تا 3:30 هست و ما تصمیم گرفتیم   تو برنامه بعد از مدرسه ثبت نامش کنیم (از ساعت 3:30 تا 6 نگهشون می دارن) تا یه خورده بیشتر به کار و زندگیمون برسیم و البته این کارمون مث همیشه با عذاب وجدان همراه هست به همین خاطر همیشه ناخودآگاه سعی میکنیم از زبون باران بکشیم بیرون که ابن برنامه kid zone که مسئول نگهداریشون بعد از مدرسه است خیلی خوبه بلکه عذاب وجدان خودمون کمتر بشه. واسه همین وقتی دیروز شروع کرد به تعریف kid zone من وبابای یه هویی ذوق زذه زل زدیم بهش و به حرفاش گوش دادیم و تاییدش می کردیم و سعی میکریدم پیاز داغش و زیاد کنیم:

-          باران: مامانی این Kid zone  جای سرگرمی هست. میتونیم بازی کنیم, غذا بخوریم....

-          بابا: ا میتونین نقاش بکشین و بدویین وسط کلاس....

-          باران: آره

-          مامان : ورزش هم میکنین نه مثلا بسکتبال بد مینتون....

-          باران: آره. من دوست هم دارم

-            بابا: خیلی خوبه مگه نه. میدونی ما وسه چی اینجا ثبت نامت کردیم؟

-          مامان: خوب واسه اینکه خیلی دختر خوبیه!

-          بابا: آره تازه به حرفای مامان و بابا هم گوش میده

-          مامان و بابا: ادامه مکالمه و سعی در بازشماری خصوصیات بچه خوب و گذاشتن هندونه های بزگتر و بزرگنر زیربغل باران....

-          باران( با صدای بلند): نه به خاطر اینکه بابا دیر میاد من میرم Kid zone

مامان نقس راحتی می کشه که از نظر باران مامانی مقصر نیست و بابایی هم ادامه میده بلکه باران و قانع کنه که kid zone  از خونه اومدن بهتر ......

-بابا و باران دارن اسباب بازیی که باران واسه تولد کادو گرفته رو اسمبل میکنن تا ایتکه به جایی می رسن که نمیدونن باید چیکار کنن. همینطور که بابایی داره سعی میکنه با سعی و خطا راهش و پیدا کنه باران خانوم نظر میدن و میگن بریم جعبشو ببینیم و از روی عکس روی جعبه یاد بگیریم که باید چیکار کنیم......

 (اینم باران جان و آنیتا جان در جشن تولد ۵ سالگی باران- جای همه دوستان خالی)

باران در جشن تولد 5 سالگی

تا بعد...

 


+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 23:32  توسط زهرا (مامان باران)  | 

یکی از شیرینینهای بچه داری مشاهده دوران رشد فکری و تغییر خواسته ها , علایق بچه هاست. انگار یه بار دیگه آدم زندگی رو از اول تجربه می کنه و البته در اغلب اوقات با شیرینیهای یادآوری روزهای شاد بچگی  همراه است.

دردونه ما این روزا عاشق کارهای به قول خودش silly هست. اصلن از کارهای کلیشه ای خوشش نمیآد و میخواد استعداد خودش رو در کلک زدن و وارونه جا زدن حقایق به رخ بکشونه!

به سختی می شه قانعش کرد که مث یه بچه خوب با لبخند ملیح بایسته و عکس بگیره!

(تازگیها اصرار داره که بزرگ شده مثلا میتونه آنیتا-دختر دو سال و نیم یکی از دوستان- رو بغل کنه)

باران و آنیتا

اوج خوشحالیش وقتیه که به مامان یا بابا طوری کلک بزنه که اصلن نفهمن مثلا جلد شکلات خالی بهشون بده و ....

این روزا کار بابایی تعریف قصه های خندهدار از یه شخصیتی کمدی من درآودی هست. به این روش باران خیلی راحت حرفهای بابایی رو گوش می ده. تازه به منم میگه اگه میخوای حرفاتو گوش کنم واسم قصه خنده دار تعریف کن!

یچم دنیا رو میخواد از زاویه کلک بازی و کمدی ببینه!

همیشه شاد باشی عزیزم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 5:0  توسط زهرا (مامان باران)  | 

تو ایران که بودیم هلیا دوست صمیمی باران بود. با اینکه پیش نمی اومد که بیشتر از ماهی یکبار هم و ببیند ولی عاشقانه هم و دوست داشتن.  همیشه هلیا در خیال تو خونه ما بود و یه پای بازیهای باران. گذشته از اون حتی باران از اسم پدر و مادر هلیا هم به عنوان مامان و بابای خیالی استفاده می کرد.

از اون موقع اهمیت دوستای خونوادگی برامون روشن شد. با اینکه باران کلی دوست مهد کودکی داشت و لی هیج میلی به یاد کردن اونا تو خونه نداشت ولی هلیا رو با اینکه دیر به دیر می دید اینقد دوست داشت.

خلاصه بعد از یک سال و نیم ما رفتیم دیدن هلیا و خونوادش تو شهر میلواکی.....

باران و هلیا

ظاهرن هلیا هم برای دیدن باران روز شماری می کرد. شب دیر وقت رسیدیم و برای همومن جالب بود اولین برخورد این دو دوست کوچولو. وقتی رسیدیم هلیا خواب بود. باران رفت کنار تخت و زل زد بهش. ظاهرم  هلیا هم بیدار شده  و کنار هم دارز کشیدن و شروع کردن به درد و دل بچگانه این دو فرشته کوچک.

و این آعاز یه مسافرت چهار روزه ما بود. کلی با هم خوش بودن و بازی میکردنو اصلا نیازی نبود نگران فراهم کردن سرگرمی براشون بود. حسابی سرگرم بودن.

ما تجربه یه مسافرت دیگه با یه خونواده بدون بچه رو هم داشتیم که واقعن واسه سرگرم کردن باران و  فراهم  کردن اوقات خوش براش مشکل داشتیم.

خلاصه دوستان عزیز بچه دار اگه میخواین یه مسافرت خوب داشته باشین دنبال یه همسفر بچه دار باشین.

همچنین این فرصتی بود برای ما که به عنوان دو خونواده ایرونی خودمونو در تربیت بچه ارزیابی کنیم.

-هلیا بهتر از باران فارسی صحبت می کرد. باران تو افعال هنوز مشکل داره حسابی

-هلیا رفتار ایرونی تر بنظرم داشت. باران جسورتر بود. به نظرم این هشداری برای ماست. واقعیتش اینجا خیلی سعی می کنند بچه ها رو با اعتماد به نقس بار بیارن که واقعن هم موفقن ولی من شخصا نطرم اینه که باید بچه کاملا توسط پدر و مادر کنترل بشه.

- مث ایران بارن خودشو می چسبوند به خونواده هلیا. تو ایران اگه دور هم جم می شدیم باران میرفت پیش هلیا و مامان هلیا مجبور بود به هردوشون غذا بده. اینجا هم اگه هلیا میخواست با مامانش راه بره باران هم باهشون میرفت

 

از باران پرسیدم که هلیا رو دست داری؟

جواب داد:  خیلی بزرگ دوسش دارم ولی یه کم دوسش ندارم چون هی اونم میخواد اول بشه....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 6:52  توسط زهرا (مامان باران)  | 


سال پیش که باران تازه به مهد رفته بود هر وقت مربی هاشو میدیدم تاکید میکردند که باران خیلی مرتب است و در مرتب سازی کلاس خیلی کمک می کنه..... و خوب این باعث شده بود که بیشترین جایزه ای که دریافت کرده بخاطر نمیز کردن باشه و این یه سیکل رو به رشد شد برای باران تا خیلی به مرتب سازی اهمیت بده مثلا این روزها:

خیلی براش مهم که اتاقش مرتب باشه

هر وقت خونه رو تمیز کنیم اول باید اتاق خانوم رو مرتب کنیم

معمولا خودش اتاقش و مرتب می کنه (تا جایی که بتونه) و کارهایی که خودش نمی تونه بکنه رو به ما اصرار میکنه تا انجام بدیم.

و چند روز پیش پا رو فراتز از اتاق خودش گذاشت و همه خونه رو مرتب کرد .  (هر چیزی رو سر جاش می ذاره , روتختی رو صاف می کنه, .....تازه تو  اتاق خودش خلاقیت به خرج می ده و از جعبه  برای سازماندهی استفادن میکنه ) و ما هم کلی باد در غبغبه انداختیم.....

البته بچه ها هستن و افراط و تفریطشون:

خیلی وفتها که دوستاش میان خونموت باهاش بازی کنن میاردشون تو اتاق ما که مبادا اتاق خودش نامرتب بشه.

مدام به بابایی قر می زنه که چرا ماشین کثیفه؟ چرا شیشه هاش لک دارن؟..

از ترس اینکه تختش نامرتب بشه نمیره رو تختش بخوابه بلکه روی زمین کنار تختش میخوابه!!!!! (خیلی به رو تختی تختش حساس ) کلی باید چونه بزنیم که صبح اول وقت تختت و مرتب می کنیم تا خانوم راضی بشه.....

و بدتر از همه اینکه بعضی وفتها باعث خجالت بابا و مامان میشه. مثلا چند وفت پیش خونه استاد من مهمون بودیم و اونا هم برای اینکه  باران و تحویل بگیرن به پسر کوچیکش گفتن باران و ببر تو اتاق خودت و باهاش بازی کم. خلاصه باران خانوم هم رفت و کلی بازی کرد و اتاق پسر کوچولوی استاد منو و بهم ریختن. موقغ صرف شام بود و همه تو اتاق غذا خوری بودن که باران خانوم با دادو فریاد گلایه می کنه که چرا اینقد اتاقت شلخته است........

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 21:54  توسط زهرا (مامان باران)  | 

مدتی هست که باران به نقاشی کشیدن علاقه زیادی پیدا کرده و نقاشی های قشنگی میکشه. این نقاشی هست که باران واسه نیکی جون کشیده. همزمانی قطرات باران و خورشید رنگین کمان رو بوجور آورده. در ضمن باران ترتیب رنگهای رنگین کمان رو بر اساس شعر رنگین کمان به دقت رعایت می کنه :). باران شعر رنگین کمان رو خیلی دوست داره و این نقاشی هم مصداق همون شعر. جالبه که شعر با "ای سینگ رینبو" تموم می شه و حروف تزئئین شده در نقاشی به معنای سینگ (آواز ) هستن. اینو منمم نمی دونستم باران برام توضیح داده.  (ما هم دلمون خوشه با همین خلاقیتهای دلبندمون و باهاش پز میدیم )

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 7:21  توسط زهرا (مامان باران)  |